|
آشپز باشی
>>دستور آشپزی هفته<<
مواد لازم:
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:26  توسط سیامک
|
پيام كوتاه:
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:22  توسط سیامک
|
عاشقی ما، چرخیدن بر مداری است بیضی به مرکزیت تو؛ سالهای دوری- لحظه های نزدیکی...
نایی اگر مانده تا پایی به رفتن ادامه دهد، ته ماندهی همان دقایق دیدارهای روبرو است. ایستادهای و تمام سیارهها طوافت میکنند. سرت شلوغ است. کهکشان است مثلا! بزرگترها نزدیکترند. ما خرده سیارهها افتادهایم به مدارهای آخر. تا کی بشود که چشمکمان از آن دور دورها چشمت را بگیرد، دستهای جاذبهات را باز کنی تا من پیلهی مدار را بشکنم. ستارهای دنبالهدار بشوم؛ گریزان به آغوشت. مسیر روشن وصال! و بعد، مزهی یکی شدن... کهکشانی که یک سیاره خلوتتر شده؛ ستارهای که به مرکز پیوسته.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:9  توسط سیامک
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 17:18  توسط سیامک
|
را در خودت جستجو کن نه در دیگران
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 17:15  توسط سیامک
|
سکوت .........................
![]() سکوت می کنم ........ شاید دوباره در انتظار سرد من باز گردی ....... بهانه ای برای سپاس
دیروز برای ماندنت دعا می کردم
امروز برای بازگشتت فردا بهانه ای برای سپاس به من می دهی ؟؟؟ خوشحالم که بالاخره جوابمو دادی
پری این کارا چیه می کنی ؟ خواستیم یه بار دلبری کنیم ها ؟ خوب من خواستم ببینم اگه من قهر کنم عکس العمل تو چیه ؟ آیا دوستم داری یا نه ؟ من بی صبرانه منتظر دیدنت ، شنیدن صدات و نوشته هات هستم زیاد منتظرم نزار ، خوب ؟ از راه دور می بوسمت سلام
بسه دیگه تویی که نوشتی مدتهاست نمیای و صداتو نشنیدمو و... خوب نمیتونستم بیام و تو قهر کردی. مگه دلو چند بار به دست میارن هان؟ تو قهر کردی نه من تو گفتی دیگه نمینویسم نه من به حرفای خودتم توجه کن تو ر ا من دوست می دار م"
تو ر ا من دوست می دار م"
تو هم ...آیا...مرا...؟ اما... سوالم چشم در راه جوابت ماند و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود سکوتی سخت و حشت زا که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم ولی جرات بخود دادم و یکبار دگر ـ آرامتر اماـ زمام سر نوشتم را بدست جمله ای دادم و با شرم از غرور خویشتن گفتم: "تورا من دوست میدارم٬ تو هم ...آیا...؟!" پری من کجایی ؟
چرا رفتی ، نموندی
من گلایه ای نکردم در خود فرو رفته و غمگین به خلوت پناه برده بود...
گفتم:اتفاقی افتاده؟چیزی شده؟ همراه سکوت به نقطه ای نا معلوم خیره ماند... ـ چی شده؟اتفاقی افتاده؟ آب دهان را بلعید و در چشمهایم فرو رفت... ـ بگو چی شده حرف بزن. بغض آلود نالید:ش ش شکستن دستپاچه گفتم:چه را ؟ چه را شکستن؟ دستم را گرفت .روی قلبش گذاشت یهو بغضش ترکید دلم برای کسی تنگ است
دلم برای کسی تنگ است کسی که مهربانی چشمانش بسان زلال جویباران وصفای دلش را بسان قرص نان میان همه قسمت می کرد دلم برای کسی تنگ است كسی كه دلی برای شنيدن نجواهای شبانه من داشت و لحنی آرام برای نوازش كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پُری دلم را با وجود خود خالي؛ دلم برای کسی تنگ است کسی که زندگانی من است كسی كه دوستش دارم عاشقانه همیشه تا ابــــــــد ؛ تا خود خداونــــد! نمی شود
مى خواهى از تو شعر بگويم؟ نمى شود!
بردل مگير! گفتم و رويم نمى شود! دلجوى من! گذشتى و نوبت به من رسيد دل را چگونه از تو بجويم؟ نمى شود! غمگين ترين ترانه به رقصت مى آورد مرگ ترا چگونه بمويم؟ نمى شود! مى گوئى عاشقى بكنم بعد مرگ تو؟ من جفت بازمانده قويم، نمى شود! پروانه مهربون
نمی دونم وقتی اینا رو می نوشتی می دونستی که من اینها رو بخونم چه حالی میشم فکر نکردی چه به روزم می یاد
خیلی ناراحت شدم الان که دارم می نویسم بغض کرده ام شاید هم چشمام خیس شده ولی تو که نمی دونی من همیشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت ، چرا اینا رو نوشتی آخه چرا ؟ مگه من چی گفتم من گفتم دلم خیلی برات تنگ شده من گفتم دوریت سخته . خوب دیگه نمی گم اصلا هیچی نمی گم تا تو دلم بمونه . فقط لبخند می زنم ، اینجوری خوبه پری ، همیشه غمگین باشم از ندیدنت و تو فکر کنی تو نیستی من خوشحالم . خوب چیکار کنم دلم برات تنگ میشه دست خودم که نیست چرا اینجوری کردی ؟ هان زود باش بگو چرا ؟ تو چرا اینها رو نوشتی ؟ من الان به کی گله کنم ؟ من به کی بگم ؟ من چه جوری بگم از صمیم قلب دوستت دارم چرا اینها رو نوشتی ؟ چرا ؟ کاش...
سبب منم که میشکنم
اما حرفی نمیزنم اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم ... کاش بدونی ماتمه دنیام بی تو فقط گریه می خوام کی می دونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام تو زندگیم ، یه دنیایی یه کابوسم ، تو رویایی یه پاییزم ، تو بهاری من یه مرداب تو دریایی... از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی به چه امید می خوای باشی که پیش دردام بمونی توزندگیم ، یه دنیایی یه کابوسم ، تو رویایی یه پاییزم ، تو بهاری من یه مرداب تو دریایی... منـــــــــم تنهـــــا ترین تنهـــــــای دنیــــــا ... تویـــــــــی زیبـــــــا ترین زیبــــــــــای دنیـــــــــا... منـــــم یلــــــــــدای بــــــــــی پایــــان عاشــــق...تــــو بــــودی مرحـــــم زخـــــــم شقـــــــــایق... نگاهــــــت را پرستـــــــــم ای نگـــــــــارم... فـــــدای تــــار مــــــــویت هـــرچـــــــــــه دارم...
هنوزم يه كم غرور مونده واسم كه خار نشم تو يادم دادي روعشق هيچكي موندگار نشم امروزا قلبت بدجوري با دل ما تاب ميكنه امروز ميگه دوست داره فردا حاشا ميكنه................. خوشاآنان که در گهواره مردند كه بويي از غم دنيا نبردند
دوسش داشتم.
آره من /////رو دوست دارم و داشتم اما خودتون دیدین اون رفت. من همیشه واسش نوشتم . نمیخوام ناراحت بشی ببخش ناراحتت کردم . این جمله ها رو بر سر کوچیکترین اشتباهات اون یا خودم گفتم. بیش از چند بار تو همین وب نوشتم دوست دارم و عاشقتم . اما اون خودش قهر کرد . من دیگه نمیتونم ببخشم.آخه چقدر ببخشمت این که زندگی نمیشه. آره رضا هنوزم میخوامت اما دیگه بسه. ازم پرسيد :من مال توام؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر كاري دلت مي خواد باهام بكن. گفت :هر كاري؟ گفتم:آره. ............ تنهام گذاشت و رفت
رضا دیگه نگو ببخش منو.تموم شد حرف بین من و تو دلم را هیچکس باور نداشت هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ او که خوابیده است در این گور سرد بو دنش را هیچکس باور نکرد چه غریبانه میگریست آن شب بی تو تکه ابری که سکوت وجودم را فهمید
و چه غریبانه خندید آن روز که بی تو مرگم را فهمید
وقتی که مرا از خود می رانی یعنی تو هیچ وقت عاشق نشدی توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سنگ خارا زده قفل بی صدایی بر لبهای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار همه عشق من و تو قصه است قصه ی دیوار
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده تنها پیوند من و تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم واسه ی ما رهایی مرگه تا رها شیم می میریم کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:16  توسط سیامک
|
امير المؤمنين (عليه السلام) مىفرمايد: آنگاه كه ديدى هلال (ماه رمضان) را فلا تبرح، خشم نگير و عصبانى نشو، و «قل اللهم انى اسالك خير هذا الشهر، و فتحه و نوره، و نصره،و بركته، و طهوره، و رزقه، و اسئلك خير ما فيه و خير ما بعده، و اعوذ بك من شر ما فيه و ما بعده، اللهم ادخله علينا بالامن و الايمان، و السلامة و الاسلام، و البركة و التقوى، و التوفيق لما تحب و ترضى» (1) و بگو بار پروردگارا خير و خوبى در اين ماه را از تو مىخواهم و همچنين فتح و پيروزى (بر شيطان) و نورانيت، و يارى (بر روزهدارى) و بركت و طهارت، و روزى اين ماه را از تو مىطلبم، و از تو خير آنچه در اين ماه هست و بعد از ماه مسئلت مىنمايم، و به تو پناه مىآورم از شر و بدى آنچه در اين ماه مىباشد، و آنچه بعد از آن است، بار پروردگارا اين ماه را با امن و امان و ايمان به تو و سلامت نفس و نعمت اسلام، و بركت و تقوى و توفيق يافتن به آنچه تو دوست مىدارى و راضى مىگردى بر ما وارد گردان (كه همه اوصاف شايسته را در اين ماه داشته باشيم).
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط سیامک
|
|